ضا را پر کرد بچه ها اعتنا نکردند و گفتند باز هم شوخیه
اما او همچنان فریاد میکشید.
کمک کمک در همین حین بچه ها احساس کردند که ظاهرا موضوع جدی است.
زود از سنگر بیرون پریدنددر حالیکه خمپاره های دشمن همچنان می بارید بچه ها بالای سرش حاظر شدند.</p></body></html><html><body><p>دیدند که او نقش زمین شده و همچنان فریاد می کشید کمک کمک وقتی بانگرانی از او پرسیدیم چی شده؟
در حالیکه لبخند بر لب داشت گفت: کمک کمک به جبه های جنگ کمک کنید!
بچه ها از ناراحتی نمیدانستند چه کار کنند. ناگهان یکی گفت مثل اینکه واقعا ترکش خورده از پهلویش خون می آید وقتی او را روی برانکارد گذاشتند تا در آمبولانس همچنان دست از شوخی بر نمیداشت و همه رو از خنده روده بر کرده بود.
نمیدانم شاید هنگام شهادتش هم با عزرائیل شوخی می کرد.</p></body></html><html><body><p>در محور ارتفاع 143 در روز ولادت امام جواد(ع) یک سنگر بتونی خیلی بزرگ نظر ما را بر خود جلب کرد سنگر روی بلندی قرار داشت و پله های بتونی محل رسیدن به آن بود.
محل به نظرمان مشکوک می رسید طول و عرض سنگر حدودا3در4 متر بود و شاید هم بزرگتر کف آن هم چهل سانتی متربتون ریخته بودند.
آنجا را که مشکوک بود با بیل کندیم که به قطعات بدن یک شهید برخوردیم پاها و تن شهید را که در آوردیم متوجه شدیم شانه دستها و سرش زیر پله بتونی است.
در حال جمع آوری بدن او بودیم که یک پوتین دیگر به چشممان خورد.
شروع کردیم به کندن اطراف سرانجام 5 شهید دیگر پیدا کردیم که روی آنها بتون ریخته و سنگر ساخته بودند آن هم سنگر فرماندهی...</p></body></html><?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><html><body><a class='folder' href='w:html:80.xml' >آذر ماه</a><a class='folder' href='w:html:87.xml' >دی ماه</a><a class='text' href='w:text:91.txt' >توضیحاتی درباره این بخش</a></body></html>(فرستنده: محمد میرزین العابدینی)
امام باقر(ع): هر کسی را دوست دارید
گاه به گاه به او یاد آوری کنید.
و این یک یادآوریست!
اعیا شعبانیه مبارک.
***************
(فرستنده: 40****09126)
کوله بارت بربند
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد
که به مقصد برسیم بشناسیم خدا را
و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم
می شود آسان رفت می شود کاری
کرد که رضا باشد او.
ای سبک بال در این شگرف در دعای
سحرت در مناجات خدایی شدنت 
هرگز از یاد مبر !
من جا مانده بسی محتاجم
(بهار قرآن مبارک)
***************
(فرستنده: مهسا نوری از بند ماهشهر)
آرامش آنست که بدانی در هر گام
دست تو در دست خداست.
لحظه هایت آرام...
***************
(فرستنده: فاطمه از اصفهان)
بار الاها ای خدای عدل و داد/
هرکه کرده یادی از ما زنده باد/
ما که معتاد رفیقیم و خمار روی دوست/
در مرام ما نباشد ترک این نوع اعتیاد/
***************
(فرستنده: 99****09125)
تابلو هلال احمر رابه لره نشان میدن
میگن علامت چیه میگه: خطر!
ماه رمضان نزدیک است!
***************
(فرستنده: 95****09355 از تهران)
خداوندا در این آخرین ساعات ماه شعبان 
من و دوستم عزیزم را چنان در جویبار
زلال رحمتت شستشو ده که هر کجا 
تردیدی هست ایمان.
هر کجا زخم هست مرهم 
هرکجا نومیدی هیت امید
و هرکجا نفرت هست عشق به خدا 
جای آن را فرا گیرد تا به میهمانی 
گسترده ات ورود و ضیافت الله اکبر 
را آغاز نماییم.
ماه عشق مبارک
***************
(فرستنده: 56****09322)
امام صادق (علیه السلام):
خواب روزه دار عبادت خاموشی او
تسبیح ، عمل وی پذیرفته شده و
دعای او مستجاب است.
یا علی التماس دعا
***************
(فرستنده: مینا محمدی از اراک)
بسم الله الرحمن الرحیم
نیت کن و لباس احرام تقوا بپوش
دعوت شده ای که بیایی
به یاد او باش پیروز میدانی
با آواز هجرت الی الله زنگاردل پاک کن
و با نور امید رهایی از بنده های بندگی
ستیز با خصم درونت و با کشتن وسوسه 
خناس برونت سفر آغاز کن
مبارک باد شهر رمضان شهر همه خوبیها
بر شما.
***************
فرستنده: محمد عابدینی از مشهد مقدس)
امام صادق (علیه السلام):
وقتی که حضرت ولی عصر قیام کند مردم 
می گویند این کجا بوده ما خیال می کردیم
استخوانهایش هم پوسیده است.
***************
<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><html><body><a class='text' href='w:text:81.txt' >باانصافی ملا</a><a class='text' href='w:text:82.txt' >ماه بهتر است</a><a class='text' href='w:text:83.txt' >مدعی</a><a class='text' href='w:text:84.txt' >دوست ملا</a><a class='text' href='w:text:85.txt' >گم شدم ملا</a><a class='text' href='w:text:86.txt' >داماد شدن ملا</a></body></html>ملا مقداری چغندر و هویج و شلغم و ترب و سبزیجات مختلف دیگر خرید و در خورجینی ریخته و آن را به دوش انداخت. بعد سوار خر شد و به طرف خانه روان شد.
یکی از دوستانش که آن حال را دید پرسید: ملا جان چرا خورجین را به ترک خر نمی اندازی؟
ملا جواب داد: دوست عزیز آخر من مرد منصفی هستم و خدا را خوش نمی آید که هم خودم سوار خر باشم و هم خورجین را روی حیوان بیندازم!روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را روشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!شخصی که ادعای معلومات بسیار داشت روزی در مجلسی که ملا هم آن جا بود داد سخن می داد و اظهار وجود می کرد و خود را برتر از همه می پنداشت.
ملا که از دست لاف و گزاف او به تنگ آمده بود پرسید: این معلومات را از کجا فرا گرفته ای؟
آن مرد گفت: از کتاب های بسیاری که مطالعه کرده ام.
ملا گفت: مثلا" چند کتاب خوانده ای ؟
آن شخص گفت: به قدر موهای سرم!
ملا که می دانست آن شخص کچل است و حتی یک تار مو هم به سر ندارد، ذربینی از جیب در آورد و بعد از برداشتن کلاه او ذربین را روی کله بی موی او گرفت و پس از دقت بسیار گفت: معلومات آقا هم معلوم شد چقدر است.روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!روزی ملا خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد. دوستش پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟
ملا گفت به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟روزی از ملا پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید؟
ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم!<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><html><body><a class='text' href='w:html:88.xml' >ازدواج ملا</a><a class='text' href='w:html:89.xml' >عقل سالم</a><a class='text' href='w:html:90.xml' >سکه طلا و نقره!!</a></body></html><html><body><p>روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم…
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از 